نجواي هميشه آشنايت زيباست
هنگامه ناب ربنايت زيباست
مردم به صف نماز عشق آمده اند
بر خيز واذان بگوصدايت زيباست
كمتر كن ازين ورطه تمنايت را
تغيير بده شكل تماشايت را
در مسجد عشق اقامه را هم گفتند
بردار بلند تر قدم هايت را
با اينكه مدام و مستمر مي بارد
بر دوش درخت ها تبر مي بارد
جنگل به ركوع وسجده مي افتد باز
خون لحظه به لحظه بيشتر مي بارد
هر چند مجال خون فراهم شده بود
از قافله ات يكي يكي كم شده بود
اما تو نماز آخرت را خواندي
پيكار ونيايش تو باهم شده بود
از حالت ناب ملكوتت پيداست
در حال نمازي ازسكوتت پيداست
ازهاله صورتت ابا دارد ماه
خورشيد هم از بين قنوتت پيداست
دست از جريان آب ونان برداريد
نور از لب چشمه اذان برداريد
بر فرش پر فرشته ها بنشينيد
دستي به دعا به آسمان برداريد
آمد خبري تازه كه او مي آيد
سجاده به دست باوضو مي آيد
گردان فرشته ها به خط شد گفتند
فرمانده تيم جستجو مي آيد
هر چند كه در شهر شما نابلدم
محتاج حضور آشنا يا بلدم
گلدسته مسجدي نشانم بدهيد
من كل مسير آسمان را بلدم