ناگهان اتفاق ميافتي
به زودی با پست های جدیدی از شعرهای تازه سروده ام به روز خواهم شدوجواب محبت همه عزیزان را خواهم داد
کار من نیست شناسایی راز گل سرخ
کار من گل به بلندای تو آویختن است![]()
سرزمینمهدیطراوتیتوانا
به زودی با پست های جدیدی از شعرهای تازه سروده ام به روز خواهم شدوجواب محبت همه عزیزان را خواهم داد
کار من نیست شناسایی راز گل سرخ
کار من گل به بلندای تو آویختن است![]()
خون به پا شد باز از چشم قشنگ ديگري
خون به راه افتاده دارد سيل مي آيد به دشت
تا بگيرد دشت و اقليم تو رنگ ديگري
ناز شستت غيرت يك ايل در دستان توست
اين تفنگ افتاد از دستت تفنگ ديگري
كار دنيا باز هم لنگ است وميترسم كه باز
مادري زايد شبي تيمور لنگ ديگري
دشت جولانگاه شد امشب نگيرد ماه من
دامنت را پنجه تيز پلنگ ديگري
مهدي طراوتي توانا
از خيابان كه ميگذرم
انگشت ها مرا نشان مي دهند
ديشب
شعرهايم را به زباله داني بخشيدم
بايد بروم
حتي اگر جاده ها موافقم نباشند
حتي اگر بادها
مخالفم باشند
بايد اين عشق را
به سرزمين ديگري ببرم
ستاره هاي جهان را بكش در آغوشت
بتاب تا كه پلنگان شوند مدهوشت
عروس نورس شب حجله را مهيا كن
عباي نور بيانداز باز بر دوشت
چه قله هاي رفيعي نوازشت كردند
چه ابرهاي سياهي شدند تن پوشت
دوباره بركه شود رود چشمه دريا هم
اگر نباشي وشب هم كند فراموشت
زمين به دور خودش چرخ ميخورد تا باز
بگويد عاشقتم را دوباره در گوشت
مهدي طراوتي توانا
وززلف سياه يار بايد بكشيم
اي رفتنت و آمدنت نامعلوم!
تا كي همه انتظار بايد بكشيم؟
مِِيچرخد ودست كودكي در دستش
زنبيل پر از عروسكي در دستش
دنياي من وتو مثل سيگاري شد
خورشيد شبيه فندكي دردستش
تارمز وشناسه از لبم جاري شد
انگار حماسه از لبم جاري شد
آن شب شريان عشق را بوسيدم
خون كاسه به كاسه از لبم جاري شد
پيشاني تو نشانه خورشيد است
چشمان تودر بهانه خورشيد است
انگار زمين نبسته دستان تورا
دستان تو روي شانه خورشيد است
وقتي كه طلوع ميكني ديدني است
گل لحظه خنديدن تو چيدني است
وقتي كه غروب ميكني اي خورشيد
پيشاني خونين تو بوسيدني است
هر چند بدون بال وپر ميگرديم
دنبال دريچه خطر ميگرديم
ما لحظه به لحظه پيرو خورشيديم
رفتيم ولي دوباره بر ميگرديم
مهدي طراوتي توانا
يعني بساط مومنه ومومنات را
دستي بكش دوباره سر و گوش خانه را
جارو بزن دوباره تمام حيات را
فالي بزن به خواجه شيراز تا مگر
حافظ نشان تو بدهد ممكنات را
شاهد بگير و هي ورقي تازه كن كه باز
ديوان خواجه مي دهد امشب برات را
دستي بكش به زلف سياه پري رخان
يعني وضو بگير وبنا كن صلات را
سجاده هميشگي ات را بگسترو....
همراه خواجه چرخ بزن كائنات را
كم روضه خوان بياور وكم نوحه خوان ببر
من عاشقم بفهم غم بچه هات را!!!!*
مهدي طراوتي توانا
*ايراد قافيه آگاهانه است
عليرضا بديع هم غزلي با اين سبك ووزن و قافيه دارد .
نگاه مي كند از پشت شيشه ها يك زن
زني سوار تمام قطار هاي جهان
كه خيره مانده دو چشمش به چشم هاي من
زني بدون كراوات ادكلن چمدان
بدون حرف خداحافظي بدون سخن
قطار مي رود و زن كه دست هايش را
پر از تمام غزل ها گرفته سمت من
سكوت شهر مه آلوده ابر هاي غريب
وكاغذي كه نشسته به روي راه آهن
زني شبيه تمام زنان اين دنيا
نگاه مي كند از پشت شيشه هاي ترن
مهدي طراوتي توانا
نشسته ممكن ما با شماي ناممكن
تو روح اين كلماتي شگفت ودور ازذهن
ضمير بارز خو بي برا ي نا ممكن
زمان زمانه درد است و خوب مي ريزد
هميشه بر سر شاعر بلاي ناممكن
تو آفريده شدي واژه ها به من گفتند
درين زمانه ممكن به جاي ناممكن
شبيه قله بالا بلندي و بايد
دوباره فتح شوي با دوپاي ناممكن
مهدي طراوتي توانا
باران حريف چتر من وتو نمي شود
با ضربه هاي ممتد وكوبان صاعقه
اي جان!حريف چتر من تونمي شود
باران گرفت همهمه بادها رسيد
ابر آمد وتمام دلش ريخت بر زمين
برف آمد وتمام زمين را سفيد كرد
پيراهن سفيد خود آويخت بر زمين
يادش بخير كوچه پر از بوي كاه گل
مانيز غرق وسوسه هاي قدم زدن
يا كه مدام ويكسره با خنده هاي شوق
فرم سكوت پنجره ها را به هم زدن
يلدا كه شد انار دو چشمت رسيده بود
آن شب انار سرخ تورا دانه كرده ام
حتي براي كفتر قلبم كه پيش توست
فكري براي ساختن لانه كرده ام
خورشيد تا كه سر برسد بي بهانه اي
با من ميان كوچه دنيا قدم زدي
يلدا قشنگ ترين شب شبي كه تو
تقدير شاعرانه من را رقم زدي
###
حالا پس از تمامي اين سال ها هنوز
باران به رسم وعادت ديرين گرفته است
بي چتر بي حضور تو بي خنده اي شگفت
شب در حصار نم نم باران نهفته است
باد مقتل نویس باران شد
روضه خوان سر خیابان شد
ابرها سینه چاک رقصیدند
تا که محصول ما فراوان شد
سینه ام را شکافتم یک شب
مثل گردوی تویسرکان شد
هی جماعت کلاه من افتاد!
پای کوب سم سواران شد
حافظ از گوشه های خلوت خویش
سر تکان داد ومرد دوران شد
سعدی آمد که کار نو بکند
حاصلش بوستان گلستان شد
با چراغی به شهر گردیدم
چه قدر آدمی نمایان شد
"چشم بد دور خلوتی دیدم"
روشن از شعله های نیران شد
اول وآخرش ندانستم
که چرا شعر بود وهذیان شد