تبليغاتX
نیازستان

نیازستان

سرزمین‌مهدی‌طراوتی‌توانا

ناگهان اتفاق ميافتي

سلام به همه عزیزانی که این روزها بیشتر از همیشه به من محبت دارند اما من کمی گرفتارم

به زودی با پست  های جدیدی از شعرهای تازه سروده ام به روز خواهم شدوجواب محبت همه عزیزان را خواهم داد

کار من نیست شناسایی راز گل سرخ

کار من گل به بلندای تو آویختن است

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم آذر 1388ساعت 18:12  توسط مهدی طراوتی توانا  | 

ايلياتي

ايلياتي اسب را زين كن به جنگ ديگري

خون به پا شد باز از چشم قشنگ ديگري


خون به راه افتاده دارد سيل مي آيد به دشت

تا بگيرد دشت و اقليم تو رنگ ديگري


ناز شستت غيرت يك ايل در دستان توست

اين تفنگ افتاد از دستت تفنگ ديگري


كار دنيا باز هم لنگ است وميترسم كه باز

مادري زايد شبي تيمور لنگ ديگري


دشت جولانگاه شد امشب نگيرد ماه من

دامنت را پنجه تيز پلنگ ديگري


مهدي طراوتي توانا


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 15:39  توسط مهدی طراوتی توانا  | 

اين روزها

اين روزها

از خيابان كه ميگذرم

انگشت ها مرا نشان مي دهند


ديشب

شعرهايم را به زباله داني بخشيدم

بايد بروم

حتي اگر جاده ها موافقم نباشند

حتي اگر بادها

مخالفم باشند

بايد اين عشق را

به سرزمين ديگري ببرم


مهدي طراوتي توانا
+ نوشته شده در  شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت 2:36  توسط مهدی طراوتی توانا  | 

ماه من

ستاره هاي جهان را بكش در آغوشت

بتاب تا كه پلنگان شوند مدهوشت


عروس نورس شب حجله را مهيا كن

عباي نور بيانداز باز بر دوشت


چه قله هاي رفيعي نوازشت كردند

چه ابرهاي سياهي شدند تن پوشت


دوباره بركه شود رود چشمه دريا هم

اگر نباشي وشب هم كند فراموشت


زمين به دور خودش چرخ ميخورد تا باز

بگويد عاشقتم را دوباره در گوشت


مهدي طراوتي توانا

+ نوشته شده در  شنبه بیستم تیر 1388ساعت 1:10  توسط مهدی طراوتی توانا  | 

رباعي آييني

از گردش روزگار بايد بكشيم

وززلف سياه يار بايد بكشيم

اي رفتنت و آمدنت نامعلوم!

تا كي همه انتظار بايد بكشيم؟


مِِيچرخد ودست كودكي در دستش

زنبيل پر از عروسكي در دستش

دنياي من وتو مثل سيگاري شد

خورشيد شبيه فندكي دردستش


تارمز وشناسه از لبم جاري شد

انگار حماسه از لبم جاري شد

آن شب شريان عشق را بوسيدم

خون كاسه به كاسه از لبم جاري شد


پيشاني تو نشانه خورشيد است

چشمان تودر بهانه خورشيد است

انگار زمين نبسته دستان تورا

دستان تو روي شانه خورشيد است


وقتي كه طلوع ميكني ديدني است

گل لحظه خنديدن تو چيدني است

وقتي كه غروب ميكني اي خورشيد

پيشاني خونين تو بوسيدني است


هر چند بدون بال وپر ميگرديم

دنبال دريچه خطر ميگرديم

ما لحظه به لحظه پيرو خورشيديم

رفتيم ولي دوباره بر ميگرديم


مهدي طراوتي توانا

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت 2:11  توسط مهدی طراوتی توانا  | 

من عاشقم!!؟؟

مادر خلاصه كن همه سور وسات را !


يعني بساط مومنه ومومنات را


دستي بكش دوباره سر و گوش خانه را


جارو بزن دوباره تمام حيات را


فالي بزن به خواجه شيراز تا مگر


حافظ نشان تو بدهد ممكنات را


شاهد بگير و هي ورقي تازه كن كه باز


ديوان خواجه مي دهد امشب برات را


دستي بكش به زلف سياه پري رخان


يعني وضو بگير وبنا كن صلات را


سجاده هميشگي ات را بگسترو....


همراه خواجه چرخ بزن كائنات را


كم روضه خوان بياور وكم نوحه خوان ببر


من عاشقم بفهم غم بچه هات را!!!!*


مهدي طراوتي توانا



*ايراد قافيه آگاهانه است

عليرضا بديع هم غزلي با اين سبك ووزن و قافيه دارد .

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم خرداد 1388ساعت 3:46  توسط مهدی طراوتی توانا  | 

ترن سروده های سال هشتاد ویک

نگاه مي كند از پشت شيشه هاي ترن

نگاه مي كند از پشت شيشه ها يك زن

زني سوار تمام قطار هاي جهان

كه خيره مانده دو چشمش به چشم هاي من

زني بدون كراوات ادكلن چمدان

بدون حرف خداحافظي بدون سخن

قطار مي رود و زن كه دست هايش را

پر از تمام غزل ها گرفته سمت من

سكوت شهر مه آلوده ابر هاي غريب

وكاغذي كه نشسته به روي راه آهن

زني شبيه تمام زنان اين دنيا

نگاه مي كند از پشت شيشه هاي ترن


مهدي طراوتي توانا

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم خرداد 1388ساعت 1:33  توسط مهدی طراوتی توانا  | 

ناممكن

هميشه در دل اين شعرهاي ناممكن


نشسته ممكن ما با شماي ناممكن


تو روح اين كلماتي شگفت ودور ازذهن


ضمير بارز خو بي برا ي نا ممكن


زمان زمانه درد است و خوب مي ريزد


هميشه بر سر شاعر بلاي ناممكن


تو آفريده شدي واژه ها به من گفتند


درين زمانه ممكن به جاي ناممكن


شبيه قله بالا بلندي و بايد


دوباره فتح شوي با دوپاي ناممكن


مهدي طراوتي توانا


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت 1:28  توسط مهدی طراوتی توانا  | 

يلدا

يك چتر شد پناه من وتو به سادگي


باران حريف چتر من وتو نمي شود


با ضربه هاي ممتد وكوبان صاعقه


اي جان!حريف چتر من تونمي شود



باران گرفت همهمه بادها رسيد


ابر آمد وتمام دلش ريخت بر زمين


برف آمد وتمام زمين را سفيد كرد


پيراهن سفيد خود آويخت بر زمين




يادش بخير كوچه پر از بوي كاه گل


مانيز غرق وسوسه هاي قدم زدن


يا كه مدام ويكسره با خنده هاي شوق


فرم سكوت پنجره ها را به هم زدن



يلدا كه شد انار دو چشمت رسيده بود


آن شب انار سرخ تورا دانه كرده ام


حتي براي كفتر قلبم كه پيش توست


فكري براي ساختن لانه كرده ام



خورشيد تا كه سر برسد بي بهانه اي


با من ميان كوچه دنيا قدم زدي


يلدا قشنگ ترين شب شبي كه تو


تقدير شاعرانه من را رقم زدي





###



حالا پس از تمامي اين سال ها هنوز


باران به رسم وعادت ديرين گرفته است


بي چتر بي حضور تو بي خنده اي شگفت


شب در حصار نم نم باران نهفته است



مهدي طراوتي توانا
+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت 0:20  توسط مهدی طراوتی توانا  | 

هذیان

باد مقتل نویس باران شد


روضه خوان سر خیابان شد



ابرها سینه چاک رقصیدند


تا که محصول ما فراوان شد



سینه ام را شکافتم یک شب


مثل گردوی تویسرکان شد



هی جماعت کلاه من افتاد!


پای کوب سم سواران شد



حافظ از گوشه های خلوت خویش



سر تکان داد ومرد دوران شد



سعدی آمد که کار نو بکند


حاصلش بوستان گلستان شد



با چراغی به شهر گردیدم


چه قدر آدمی نمایان شد



"چشم بد دور خلوتی دیدم"


روشن از شعله های نیران شد



اول وآخرش ندانستم


که چرا شعر بود وهذیان شد

+ نوشته شده در  جمعه چهارم اردیبهشت 1388ساعت 0:10  توسط مهدی طراوتی توانا  |